چاپ این نوشته
13920705000281_PhotoL
در حاشیه دیدار استاندار اصفهان از آسایشگاه امام حسین(ع)؛

افسوس می خورم که چرا شهید نشدم/رسانه ها در ترویج فرهنگ شهادت کم کاری کردند

هر روز که از عمرمان می گذرد زندگی سخت تر می شود، اما در میان همه این دردها و زجرهای روزگار، دردناک ترین نکته برای ما این است که چرا ماندیم…

به گزارش سلامت نا، دلنوشته های حاشیه دیدار امروز استاندار اصفهان با جانبازان و ایثارگران آسایشگاه امام حسین(ع) خمینی شهر را بخوانید:

بدون مقدمه بگویم، خودم را کنار اولین تخت می رسانم، هنوز هم چفیه سیاه را به همراه دارد و شاید به واسطه تماشای آن یاد آن سال ها را در دلش زنده می کند. وقتی که از او می خواهم حرف های دلش را برایم بازگو کند، تنها با یک جمله جوابم را می دهد؛ جمله ای که از خدا می خواهم خوب درکش کنیم. با بغض سینه و لبخند روی لبش گفت: هرچه گفتیم و نگفتیم کسی به دادمان نرسید و حالا هم دیگر امیدی به گفتن ندارم. به دوستانش اشاره کرد و گفت: مگر عشق بازی با حرف توصیف می شود.

** جانباز و مردم و مسئولان

نگاهم به تخت کنار پنجره می رود. بزرگ مردی آرام روی آن خوابیده بود. از گفته هایش متوجه شدم که قطع نخاع شده و دو برادر شهید هم دارد. به چشمانم خیره شد و گفت: ما وظیفه مان را تا جایی که در توانمان بود انجام دادیم. امروز هم توقع مادی از کسی نداریم. اما انتظارهایی هم از مردم و مسئولان داریم…

ما که امروز این جا در بستر افتاده ایم مثل تمام مردم این شهر انسان هستیم، دلمان می خواهد مسئولان حداقل بیایند حرف دل ما را بشنوند و به مشکلات ما رسیدگی کنند. درباره مردم هم باید بگویم که متاسفانه آگاهی جامعه نسبت به جانبازان خیلی کم است.

 رسانه های ما در این زمینه کم کاری کرده اند. مردم، جانبازان را نمی شناسند. نمی دانند چه دردهایی می کشند و چگونه روزگار می گذراند. ما به هیچ عنوان پشیمان و ناراحت نیستیم. اما انتظار داریم که هر کس به نوبه خود به ما هم فکر کند و اگر وظیفه ای احساس کرد به آن عمل کند.

** حال و روز بعضی را عمداً نمی بینیم

جانباز دیگری به مشکلاتش اشاره می کند. از سختی های بالا رفتن از چند پله می گوید و عبور از یک جدول کوچک و مردمی که گاهی حتی در حد گرفتن ویلچر حاضر به کمک کردن نیستند. از مشکلات خانواده اش برای رسیدگی به او می گوید، از این که هر روز دختر کوچکش از او می خواهد با هم به شهربازی بروند و پدر نمی تواند. اما بعد از گفتن همه این ها، این طور می گوید: ما همه این دردها را تحمل می کنیم، ولی از مردم، مسئولان و حتی بعضی همرزمانمان انتظار داریم که بیایند و حداقل احوالپرس ما باشند. باور کنید وقتی بچه های ۶-۵ساله می آیند و این جا برای ما قرآن می خوانند تا ۵ روز انرژی می گیریم و خدا را شکر می کنیم که اگر ما دردمند شدیم، جامعه این طور نشد. این ها را که می بینیم حاضریم ۱۰۰ بار دیگر هم سالم شویم و دوباره به جانبازی برسیم. اما از طرف دیگر خیلی وقت ها پرده های پشت پنجره ها را می کشیم تا حال و روز عده ای از مردم را که عابرپارک هستند نبینیم.

این کلام سخت مرا رنجاند. سرم را پایین انداختم و آرام گفتم شرمنده ام.

**حرف هایمان دیگر تمام شده است!

ما حرف هایمان دیگر تمام شده است. امروز ما حرفی نداریم، توقع داریم، از خودمان و دیگران، از مسئولان انتظار داریم سعی کنند از این راه عشق و شهادت که برای این نسل گشوده شد، عقب نیفتند و سرمایه هایشان را به پست و مقام و امکانات نفروشند. از خودمان هم انتظار داریم راهی را انتخاب کنیم که رضایت رهبر انقلاب در پیمودن آن باشد. ما امروز به یقین رسیده ایم که خیلی از حرف ها دروغ است و تنها حرف های قابل باور سخنان امام خمینی(ره) و رهبر انقلاب است.

**افسوس می خوریم که چرا ماندیم!

او را محمد صدا می کردند، جانباز دیگری که امروز شنونده درددل هایش می شوم. او برخی از سختی های روزگار و دردهای جسمی را مرور می کند، اما از یک افسوس سخن می گوید: هر روز افسوس می خورم که چرا شهید نشدم. هر روز که از عمرمان می گذرد زندگی سخت تر می شود، اما در میان همه این دردها و زجرهای روزگار، دردناک ترین نکته برای ما این است که چرا ماندیم…

**درد یا تذکر

حرف هایش را با بغض شروع کرد: نمی دانم این ها را به عنوان درد بگویم یا تذکری برای مردم. امروز بعد از گذشت چندین سال از پایان دفاع مقدس برخی از ارزش ها در حال فراموشی است؛ بچه هایی که نماد استقامت و پایداری در این مرز و بوم هستند. این ها در دوران جنگ با گوشت و پوست و استخوان مقابل توپ ایستادند، اما بعضی اوقات از کمترین امکانات لازم محروم هستند. در نقطه مقابل افرادی هم هستند که به راحتی روزگار می گذرانند که هیچ، زخمی هستند بر جسم های پر از درد ما.

با هم خیلی حرف می زنیم. از مشکلات متعدد جانبازان در زمینه های مختلف برایم می گوید. اما حرف هایش وقتی به اوج می رسد که می گوید: باز هم شرایط ما خوب است. وقتی به حال و روز جانبازان شیمیایی و اعصاب و روان فکر می کنم تازه می فهمم مشکلات یعنی چه.

 به این جا که می رسد بغض گلویش می شکند. چه کلماتی می تواند توصیف کند گریه یک جانباز برای یک جانباز دیگر را؟

با صدایی همراه با سوز و اشک کلامش را ادامه می دهد: این بچه ها با شرایط ویژه ای که دارند در یک بیمارستان بستری هستند و هیچ کس نمی داند چه می کشند. گاهی اوقات وقتی هم که حرف می زنند عده ای می گویند، شما با خدا معامله کرده اید. این درست اما حالا که با خدا معامله کرده اند حق حیات ندارند؟! خانواده هایشان نباید آرامش داشته باشند؟ خیلی ها می آیند این جا ظاهر را می بینند و می روند! اما از مشکلات جانبازان هیچ چیز نمی دانند…

زمان چه به سرعت گذشت. باز باید بروم. دلم نمی خواهد از آنها دور شوم. چه دریایی است دل های پاکشان. چه چیزی را باید تکریم کنیم در این روز؟ مگر قیمت دارد گذشت و ایثار این غیور مردان.

بودند کسانی که حاضر نمی شوند حرفی بزنند و شاید همین سکوت را باید تمام حرف های آنها دانست! و باید  بنویسم از سکوت.

telegram

Go to TOP